|
در انتظار کدامین صبح نشسته ای ای نشسته در پیله حریر کدام پروانه را در سرنوشت خود از سر نو شته ای من با تو تنها رفتنت را دیدم تو به من خندیدی آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا دربس یک بغض غریب در میان برهوتی تاریک پشت یک خاطره سرو تهی با دلی سنگ رهایم کردی و تو بی آنکه نگاه بکنی به دل خسته و آزرده من رفتنت را دیدم تا به آنجا نگاهم سو داشت و تو در آخر این قصه محو شدی برای نیما جون خواهر زاده عزیزم قوربونش برم همون عکسی که در صفحه وبلاگمه دلم براش خیلی تنگ سده به او که برای همیشه فراموش شد |
||
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:36  توسط آرشین×××
|
